تبلیغات
سیمینور...کوچولوی شیطون
سیمینور...کوچولوی شیطون
دروخ می گن اینا! من دختر خوبی هستم!

حالا که نیستی صورتت پشت یک شیشه مات محو می شود . حالا که نیستی صدایت در دل من پیج می خورد و تاب بر می دارد . حالا که نیستی و رفته ای یعنی شایدی در کار نیست، یعنی دیگر حالا حالا ها بر نمی گردی، یعنی من باید باورم بشود، چون قصه قصه رفتن بود و کاریش نمی شد کرد .

جات توی خونه خالیه. دلم واسه شونه کردن موهات، گریه هات، آواز خوندنات، نقاشی هات تنگ شده. روز آخر چشمات شبیه روزی شده بود که مادر ترکمون کرد. آروم و غمگین. دوست داشتم همون لحظه چشمام کور بشه و چشمای تو رو نبینم. هیچ وقت نفهمیدی داداش بودن خیلی سخت تر از خواهر بودنه....

 تو نیستی و من به نبودنت خو می کنم . فراموشت نمی کنم ، بغضهایم را هم قورت نــمی دهم اما عاشقی از سرم نپریده. خداحافظ همه خنده ها ، خدا حافظ همه گریه ها . . . دلم تا همیشه تنگت خواهد بود دخترک ثانیه های عاشقی و عطر سیگار... چقدر این دنیا بی مروت است، حتی وقت ندادی درست خداحافظی کنم.بی معرفت...حتی نگفتی کجا داری میری...فقط نگاه کردی و رفتی...کاش مثل تو باهوش بودم.کاش احمق نبودم.کاش مثل تو معنی نگاه ها رو می فهمیدم.کاش می فهمیدم چرا نگاه پر بغض ایندفعه ات اینقدر طولانی شد...وقتی خبر آوردن که رفتی،که نیستی، دیوونه بازیای داداشت و ندیدی.گریه های سیمینور و ندیدی.هیچی ندیدی!!!  تنها کاری که می تونم بکنم اینه که منتظرت باشم. به قهوه سرد شده دست نخورده ات نگاه کنم و حرص بخورم. همین!

هلا رفت و من هم می روم که ادای زندگی کردن را در بیاورم....ـ

 

از زبان: بابای سیمینور






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 اسفند 1387 توسط سیمینور و باباش

امروز یه روزیه که نمی دونم خوبه یا بد. آخه هلا رفته مسافرت و بابا می گه این یعنی اینکه ما می تونیم خونه رو گند بزنیم!!! آخه بابا می گه ما نمی تونیم خونه رو شلوغ کنیم چون این خونه واسه هلاست و ممکنه ناراحت بشه. ولی وقتی هلا نیست بابام پادشاه می شه. راستی ما هم قراره بریم مسافرت. می دونین مسافرت یعنی چی؟؟؟ مسافرت یعنی اینکه یه آدم از جایی که زندگی می کنه بره یه جای دیگه. بابا گفته می خوایم بریم جزیره. منم نمی دونم الان هلا توی جزیره است یا نه. می دونین جزیره یعنی چی؟؟؟  جزیره یعنی یه جایی که همه آدماش لباس نداشته باشن و از درخت آویزون باشن!! هلا گفته ما بعد از جزیره می خوایم بریم ایران. می دونین ایران یعنی چی؟؟ ایران یعنی یه جایی که باباتون توش زندگی کرده باشه و آدماش خوب و مهربون باشن و مک دونالد نداشته باشن و همش آش رشته و بادمجون بخورن! ولی بابا گفته ممکنه فقط هلا بره ایران و آش رشته و بادمجون بخوره برگرده.

راستی هلا واسه من یه سه چرخه خریده. آخه قول داده بود هر وقت حخوخ گرفت واسه من سه چرخه بگیره. البته اینجا یه دوچرخه هست که واسه من بزرگه و مال کوچولویی های هلا و بابا بوده. سه چرخه من خیلی خوشگله و یه چرخ گنده جلوش داره و دو تا چرخ فینگیلی پشتش. تا وقتی هلا نرفته بود مسافرت نمی ذاشت کسی به سه چرخه دست بزنه ولی حالا که هلا نیست بابا و عمو منصور همش سوار سه چرخه می شن و نوبت به من نمی رسه. اینا رو هم اینجا گفتم که اگه هلا خوند بابامو دعوا کنه. هلا زودی برگرد. بابامو دعوا کن.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی 1387 توسط سیمینور و باباش

امروز روز خیلی بدی بود. از خواب که بیدار شدم دیدم هلا داره گریه می کنه. بابا می گه هر وقت هلا گریه کنه یعنی یه اتفاق بد. بعدش منم یه عالمه گریه کردم. ظهر که بابا اومد من داشتم با عمو منصور بازی می کردم و هلا باز داشت گریه می کرد. بعد بابا اومد و هلا رو بغل کرد و دو تایی گریه کردن. عمو منصور هم سرش و انداخت پایین و ناراحت شد. من هم هر چی پرسیدم چی شده کسی حرفی نزد. تا بعد از ظهر هم عمو و بابا و هلا داشتن روزنامه می خوندن و با هم حرف می زدن. که من هیچی نفهمیدم. من اصلن نفهمیدم چی شده بود. الان هم بابا داره یه عالمه غرغر می کنه و تایپ می کنه. هلا هم خوابیده. اصلن کسی من و دوست نداره.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 دی 1387 توسط سیمینور و باباش

بابا یه عالمه با هلا دعوا کرد! آخه هلا می گفت نباید به سیمینور ولباگ بدیم چون هنوز کوچولوهه. منم رفتم یه دونه محکم زدم تو سر هلا. اونم با من قهر کرد دیگه من و بغل نکرد.

ولی بابا گفت من ولباگ و ازش می گیرم با هم روش کار می کنیم. الان هم من دارم می گم بابا تایپ می کنه. آخه من بلد نیستم تایپ کنم. فقط بلدم یه ذره انگلیسی و فارسی بخونم. من بابا رو خیلی دوس دالم.






نوشته شده در تاريخ جمعه 22 آذر 1387 توسط سیمینور و باباش
درباره وبلاگ

جستجو

آرشيو مطالب

آخرين مطالب

نويسندگان

موضوعات

پيوندهاي روزانه

آمار سايت